![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
من می روم تا شهر صدیقان عالم اینجا کجاست, اینجا کجاست, شهر خیالم در کوچه و پس کوچه ها عشقی محالم من یک خیالی پوچ در رویای عالم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:1 توسط محمد رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:33 توسط محمد رضا |
|
|
د وش با ماه بگفتم دردم قصه ی پرغم و رنگ زردم شرح تنهایی و افسردگی ام زاری بی حد و بی چاره گی ام ماه از غصه من نالان شد در دل ابر سیه پنهان شد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 23:8 توسط محمد رضا |
|
|
باران عشقم را همه تقدیم یارم می کنم هر چند دور است او زمن اما نثارش می کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 11:41 توسط محمد رضا |
|
|
همه آرام و خموش
همه دلسرد و عبوس سخن ها همه خفته زبان ها همه سنگین گشته جراُت این را نداریم دهان باز کنیم از دل و ایمونمون همه شب راز کنیم پس بماند ، بماند ... همی آگاهند که اگر لب بگشایند لگد بر دل خود بر همه هستی خود کوبیده زمزمه خواهد شد این حرفها در دل ما همگی پس بماند ، بماند سخنان ... تا بپوسد ، بپوسد همگی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 14:23 توسط محمد رضا |
|
|
شب که می شه آسمون چه نوری از خودش داره ستارها تو آسمون چه شوری به پا می کنن ستاره خیال من میون اون ستاره ها چه نوری از خودش داره یه نگاه به من می کنه یه چشمک به من می زنه به دوستاشم نشون میده منو که نگاش می کنم ...
منم وقتی که شب می شه میام کنار پنجره میام و منتظر می شم تا که ستارم برسه ...
از ته دل داد می زنم شاید صدام رو بشنفه بیا واسم چشمک بزن تشنه برق چشماتم. سلام دوستان از اینکه این شعرم رو زدم توی بلاگم پشیمون شدم و هیچ چیزه دیگه ای نداره حذفش نمی کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:41 توسط محمد رضا |
|
|
عشق را در پی هر حادثه می باید جست
با بیانی ساده با سکوتی روشن با نگاهی کوتاه عشق را باید گفت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:30 توسط محمد رضا |
|
|
سلام دوستان
من این مدت یا این چند ماه بخاطر یه خورده مشکلات نتونستم کاری رو وارد وبلاگم کنم. به امید خدا و کمک دوستا ن دوباره از همین ماه شروع می کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:3 توسط محمد رضا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:59 توسط محمد رضا |
|
|
ما دو تا مثل پرنده
همیشه تو اوج پرواز همیشه یکدل و یکرنگ. همیشه ذکرت رو لبها همه جا زمزمه می شه هزار و یک اسم زیبات تو دلامون جا گرفته
ما دو تا تو درد و غصه ما دو تا تو شور و شادی همیشه با هم می مونیم از تو غافل نمی مونیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:10 توسط محمد رضا |
|
|
بدترین لحظه عمرم
این است : که کشد " آه " زدستم مادر |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 15:18 توسط محمد رضا |
|
|
عشق یعنی سادگی یعنی نیاز
عشق یعنی حرکتی سوی فراز عشق یعنی زندگی را ساختن عشق یعنی عاشقانه باختن عشق یعنی با وفا همدم شدن عشق یعنی با غم آمیخته شدن عشق یعنی تا شفق پرواز کن عشق یعنی تا افق آواز کن عشق یعنی ترک آغوشت کنم چون شراب ناب مدهوشت کنم عشق یعنی مست و دیوانه کنی عاشقم بحر چه دیوانه کنی؟ عشق یعنی یک صفای سازگار عشق یعنی زنگ تکرار نگاه عشق یعنی راهی دریا شدن عشق یعنی صاحب دنیا شدن عشق یعنی جاده بی انتها عشق یعنی تا خدا با من بیاااااا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 1:59 توسط محمد رضا |
|
|
خانه من زیباست
گرچه زیباییش از ظاهر نیست آنچه در خانه من هست در آن کاخ بلند تو نباشد هرگز خانه من خانه مهر و وفا خانه من خانه عشق و صفاست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 0:4 توسط محمد رضا |
|
|
کاغذ پاک و سفیدی بودم
در نزد رفیقان چه مقامی داشتم بیهوده مرا سیاه کردی تو از دفتر خود مرا جدا کردی تو آن وقت که فهمیدی از کرده خود شدی پشیمان تو تنها و غریب در شهر رهایم کردی هر کس که رسید پا نهاد بر سر من من را که به تازگی به دنیای شما پای نهادم دیدی چه شدم؟ سیاه و تارم کردی بیچاره و ناکام ز دنیای شما بای کردم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 23:26 توسط محمد رضا |
|
|
زمستان که رسید از راه
همه خفتند من و تو همچنان بیدار درختان همچو انسانها همه خسبیده در خواب زمستانی زمستان رو به بایان شد بهار آمد همه بیدار گشتند درختان سبز گشتند همه کلها شکفتند نمی دانم من و تو چرا بیوسته بیداریم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 23:41 توسط محمد رضا |
|
|
ایران من ... ایران من
ای سرزمین شیر مردان ای سرزمین عشق و وفا آسمانت همیشه آبی درختانت همیشه سبز سرافراز و قهرمان حماسه ساز و خندان و همچن کوه استوار بوسه بر خاکت می زنم ایرانیم و سرفراز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 0:19 توسط محمد رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 19:41 توسط محمد رضا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 19:37 توسط محمد رضا |
|
|
خدایا نگهدارش باش..........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 19:35 توسط محمد رضا |
|
|
شب قشنگ است
به تاریکیش به ماه و ستاره هایش شب قشنگ است برای عاشقان روز زیباست به روشنایش به خورشید و گرمیش به به که چه زیباست شب و روز و چه زیباست خلقتش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 0:3 توسط محمد رضا |
|
|
شهر من زیباست
چون ایران من زیباست شهر نخلستانهای سبز شهر مردان و زنان شیردل دشت گلهای شقایق آن شهیدان سرافراز مردمانش همه خونگرم و همه مهماندوست. من به شهرم عشق می ورزم چون به ایران عسق می ورزم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 11:40 توسط محمد رضا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 1:36 توسط محمد رضا |
|
|
می دانم که دوستت دارم.
و به همین دلیل شعرهایم و تمام گلهای رز دنیا را به تو هدیه می کنم. تقدیم با عشق... تقدیم با بهترین آرزوها... به تمام هستییم ........... پس بدان که دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 22:6 توسط محمد رضا |
|
من گل مریم٬ گل میخک برات چیده ام لا به لایش صد بغل عشق و وفا بنهاده ام رویه هر شاخه٬ برات بوسه ای از عشقمان لحظه ای نزدیک رویت کن٬ ببوسم گونه ات من خودم رو لابه لای شاخه ها گم کرده ام تا ندانی که کدامین شاخه ام٬ می بوسمت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 1:39 توسط محمد رضا |
|
عشق یک واژه زیباست تو باید باشی زندگی بی تو محال است تو باید باشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 15:1 توسط محمد رضا |
|
کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 0:40 توسط محمد رضا |
|
|
هزاران بهار آمد و رفت
هزاران دگر هم خواهد آمد چو آمد بهاری و بگذشت آن همین اندک عمری داریم خواهد گذشت چو اعمالتان همچو چشمه زلال باشد هراسی نخواهید داشت از بهاری که خواهد گذشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 1:16 توسط محمد رضا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 0:30 توسط محمد رضا |
|
|
دوست دارم که تو پیوسته کنارم باشی
محرم این دل پر درد و خموشم باشی در کنارم باشی٬ اما نیستی نا امید از همه چیز دوست دارم که فقط ٬ شب را صبح کنم صبح را شب کنم تا که پژمردگی این دل من به آخر برسد نقطه کور سرانجامی رسد همه آسوده شوند من هم از دنیای خاموش خود آسوده شوم سر به خاکش نهم و با تو هم صحبت شوم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 17:55 توسط محمد رضا |
|
|
کودکی هستیم ٬ پاکیم
تازه از راه آمدیم همچو یک کاغذ سفید و پاک٬ بدنیا آمدیم عاری از آلودگی ما سفید و پاک بدنیا آمدیم هر چه که بگذشت از این عمر ما دفتر اعمالمان٬ تار می گشتند تار. واقعاْ سخت است این لوح سفید همچو آن روزی که دنیا آمدیم پاک ماند٬ تا که برگردیم به خاک... وه... چه خوش می بود ما پاک و سفید همچو آن روزی که دنیا آمدیم همچو آن روزی که از خاک آمدیم باز گردیم به خاک. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 23:34 توسط محمد رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من محمدرضا
متولد 6/4/1365 از بوشهر(برازجان) امیدوارم با نظرات شما دوستان نوشته هامو تقویت کنم 6638-173-0917 ......................................... دردهایم را برایت گفته ام بشنو اکنون این سکوت تلخ را |
| نویسندگان |
|
محمد رضا محمدرضا |
|
RSS
|